ارثیه زهـراست که سنــگر باشیم
تا دادن جان مطـــیع رهــبر باشیم
راهیست پراز فتنه و آشوب و دغل
بایـــد که کتــاب عشق ازبر باشیم
|
درباره وبلاگ ![]()
فهرست اصلی
آرشيو مطالب |
ایــــــــن روزها کـــــــــه می گذرد...
ارثیه زهـراست که سنــگر باشیم تا دادن جان مطـــیع رهــبر باشیم راهیست پراز فتنه و آشوب و دغل بایـــد که کتــاب عشق ازبر باشیم 90/07/16 3:56 بعد از ظهر
اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری! وقتی اون روز تو باغ همه ی خانومها رو جو گرفته بود و جلوی همه قهقهه می زدن و شوهراشون هم بی خیال نشسته بودن و تماشا می کردن وقتی منو هم به جمعشون دعوت کردن؛ آروم تو گوشم گفتی: «مواظب وقار و متانتت باش عزیزم» اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری .................. وقتی حواسم نبود و کمی روسری ام لیز خورده بود و موهام دیده می شد با لبخند گفتی: «موهات بیرونه ها خانومی!» درحالی که موهام رو قایم می کردم نگاهی به زنهای اطرافم تو خیابون انداختم. شرم آور بود. شوهراشون چه بی خیال... اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری .................. وقتی درعین حال که منو به فعالیت اجتماعی و درس خوندن و فعالیت در دانشگاه تشویق می کردی؛ هرازچندگاهی یادآوری می کردی که: «غرور زن در مقابل مردان غریبه بجا و خوبه» اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری .................. وقتی اون روز آقای .... همسایمون اومده بود دم در. چادر سر کردم و رفتم قبض ها رو ازش گرفتم .برگشتم دیدم با لبخند بهم خیره شدی گفتی: «خوشم اومد چه مردونه برخورد کردی, بدون عشوه و طنازی» اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری .................. وقتی اون روز تو مجلس عروسی یهو همه رو جو گرفت و زن و مرد قاطی شدن و... مردهای دیگه با چه لذتی به تماشا نشسته بودن. تو مثل برق از جا پریدی و زدی بیرون. پشت سرت اومدم . گفتی: «متشکرم که اونجا نموندی» اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری
91/01/26 11:40 بعد از ظهر
به راستی چه غریب !!!!!
چه مظلوم چه بی صدا !!!!! انگار نه انگار که دخت نبی مکرم بود انگار نه انگار که هنوز داغدار پدر بود خدای من چقدر میتوان بی رحم بود که هنوز هفتاد پنج روز بیشتر از مرگ پدر نگذشته باشد که به آزار دختر برایند!!!!!! سیلی اش بزنند....... خانه اش به آتش بکشند..... جنینش سقط کنند..... پهلویش بشکنند.... و وقتی باز هم صبوری اورا دیدند امام زمانش را بیازارند..... خدای من....... بانو تو چقدر مظلومی به چه گناهی تورا آزردند؟؟؟؟؟؟؟ مگر تو با انان چه کرده بودی؟؟؟؟؟؟؟ محسن تو چه گناهی داشت؟؟؟؟؟ این بود حق امانت داری؟؟؟؟؟ نگفتند فردای قیامت چگونه به محمد بنگرند و بگویند به چه دلیل پهلوی دخترت شکستیم؟؟؟؟ با مسمار در سوخته اورا آزردیم؟؟؟؟؟ آخ..... آخ.... آخ من فقط شنیده ام و این چنین دلم تاب نمی آورد خدا به داد دل زینب و حسن و حسینش و از همه مظلوم تر علی مظلوم برسد!!!!!! نخلی که شکسته ثمرش را نزنید مرغی که زمین خورده پرش را نزنید دیدید اگر چه دست مردی بسته است در پیش رخش همسر اورا نزنید به یاد او که فقط نوزده سال داشت اما حق گویی اش طاقت از کف دشمن برده بود..... یاد زهرا تا ابد زنده است این شما بودید که تا ابد لعن برای خود خریدید....... 91/01/20 1:37 بعد از ظهر
سلام به همه دوستان خوبم از بابت دیرکردم در آپ کردن وبم شرمنده همه میخواستم بیام از خوبی های سفرم براتون بگم....از زیبایی هاش ....از امام رضا... از اون چیزایی که دوست داشتم و دارمشون... اما حالا میخوام از چیزایی بگم که دوسش دارم ولی ندارمشون....و از چیزایی که هیچ وقت دوست نداشتم ببینمشون ولی حالا مجبورم تحمل کنم... مشهد بودم که تلفنم زنگ خورد...وسط کلاس بودم...داداشم بود...برعکس همیشه یه چیزی توی صداش بود که منو خیلی میترسوند ولی هرچی ازش پرسیدم هیچی نگفت ....قرار شد ؟آخر شب که خواستم برم حرم باهام تماس بگیره خلاصه وسط کلاس بلند شدم آخه دلم دیگه تحملش تموم شده بود....خودم بهش تلفن زدم...گوشی و برداشت...این بار دیگه اونم نتونست تحمل کنه با یه بغضی که تمام وجود منو بهم ریخت گفت: آبجی عمو حالش خیلی بده...میتونی بیای ببینیش...چون ممکنه دیگه هیچ وقت نبینیش... میدونستم که حتی دلش نمیاد به زبون بیاره که عموم فوت شده... عموی من؟؟؟ در کمال نا باوری باید باور میکردم که دیگه هیچ وقت نمیتونم ببینمش... خیلی سخت بود...تنها کاری که کردم این بود که بادوستم رفتم حرم و تا میتونستم بغضم رو خالی کردم توی اون لحظات فقط امام رضای رعوف بود که میتونست منو اروم کنه.... من عموم رو دوست داشتم اما حالا ندارمش... و بغض گریه بابام رو هیچ وقت دوست نداشتم ولی این روزا زیاد میبینمش.... کاش همیشه قدر داشته هامون رو بدونیم...حتی گریه های بابا... عموم خیلی زود....بی صدا...یزرگ...غریب....عزیز از دنیا رفت این رو همه میگفتن ....البته من به خاکسپاری هم نرسیدم... 90/12/01 1:14 قبل از ظهر
سلام به همگی دوستان شرمنده روی همه بینندگان وبلاگم هستم به دلیل یه سری مشکلاتی که برام پیش اومد و همچنین سفر به مشهد مقدس و درگیر کارهایی که انشالا بعد از سفرم براتون شرح میدم تا اطلاع ثانویه از آپ کردن وبلاگ معذورم....
90/11/16 1:6 بعد از ظهر
|
آخرين مطالب
لینک دوستان |
